خرید بک لینک

تابستان چهارصد و یک و قصه های سه شنبه آن نوع عبور آن نوع نگاه آن و نوع گذران عمرمان...

پرسیدم جناب این دسته گل 1 را شاخه ای هم میفروشید یا یکجاست؟

گفت نه هر چند تا که بخوای جدا میکنم.

چهار شاخه جدا کردیم و گفتم که این کارت خدمت شما ما این چهار تا رو برداشتیم کارت رو داد به شاگردش که نوجوانی افغان تبار بود و گفت پسر دویست بکش.

گفتم دویست؟

هفته پیش از شما قیمت گرفتیم گفتی شاخه ای بیست تومان!یک مکث معنا داری کرد و بی معطلی گفت پسر هشتاد بکش.

لوکیشن نبش پل چوبی

دو نکته وجود دارد

اول نکته بماند که بماند که بماند (گویا انسانیت و وجدان بوی شاش سگ گرفته است)

و اما دوم نکته:مکث...

در آن دم فرق بین یک مکث صدو بیست هزار تومان بود. واقعا چه بر سر تمام احساسات و اجتماعات ما آمده است که حتی گل فروشانمان شارلاتان شده اند.

تف بر انچه که وجدان نام نهاده اند تف

قسم به گل پنبه قسم که رنج نسل ما رنج دیدن است رنج دم نزدن است رنج فهمیدن زیادمان است.

صاد ضاد.

برچسب: نویسنده: کسری شریعتی تاريخ: چهارشنبه 9 شهريور 1401 ساعت: 9:56

صفحه بندی