گفتم شنیده ای زن دکتر فلانی که پنج ماهه حامله بوده دیشب در اتاقش بر اثر گاز گرفتگی فوت شده؟ آهی کشید و رو به خدا کرد و گفت یکی مثل این در جوانی اینقدر راحت میرود یکی هم مثل من باید از رگای مسدود قلبم بگیر تا پوکیه استخوانم و درد مفاصلم و غم و غصه ی ایالم را ببینم و خدا جان از قالبم تهی نکند و دوباره شروع به شکوه و گلایه از زمین و زمان کرد.عمه ی معلولم که از بچگی سرع دارد مثل همیشه یک گوشه کز کرده بود و فقط به ما نگاه میکرد. مادربزرگم میگفت دکتر یک قرص قرمز رنگ داده که وقتی احساس کنی قلبت میگیرد در زیر زبانش بگذارد و میگفت مزه ی خیلی بدی دارد خلاصه یک آن شد که تمام مشکلات و غم و غصه ی خودم از یادم رفت و همچنان ساکت در گوشه ی اتاق به صحبتاش گوش میدادم،صحبتایی که شاید برای بار صدم میشینیدم... اینبار احساس کردم وقتش کم است اینگار کلی حرف دارد که هیچ وقت نگفته است و تند تند همه را یک در میان میگفت از اول ازدواجش تا زمانی که پدربزرگم به بندر شاه برای کارگری میرفت تا زن گرفتن عموی بزرگم و رد شدن در گزینش یکی دیگه از عموهایم تا ازدواج یکی از عمه هایم و خلاصه از درد و مشقتی تند تند میگفت که گویا هیچ زمانی اینگار تمامی نداشت.
بعد از دو ساعت تعریف اشاره به عمه ی مریضم کرد که برود و چایی بیاورد ولی با اصرار خودم که عمه ی مریض بلند نشود الکی گفتم که قهوه ای خورده ام و چای میل ندارم، ولی خوب دروغ میگفتم قهوه که نخورده بودم هیچ اون روز پول حتی یک نخ سیگار را هم نداشتم...
تا جایی از گذشته و همه گفت که شب شد و قصد عزیمت به سمت خانه کردم بلند شد و تا سر کوچه عصا زنان همراهیم کرد و همچنان میگفت
اینگار حدسم درست بود زمانش خیلی کم بود این بار مرگ را در چهره اش دیدم و نگران شدم که آخرین سنگرم را هم دارم از دست میدهم...
مادربزرگ تو بهترین و خالصترین خلقت خداوندی
اگر روزی در محکمه ی الهی رفتی خداوند باید به تو پاسخ گو باشد
اگر بزودی از بین ما رفتی بدان که هیچ وقت یادت و حرفهایت را در دل فراموش نمیکنم...
مادربزرگ تویی آخرین ثانیه
تویی آخرین هرم گلویی که باقیه
تویی آخرین حس پایان وزن
مادربزرگ تویی آخرین قافیه
مادربزرگ...
.
صالح
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی