هر بار که وبلاگ را باز کردم میخواندم که کسی میخواهد مرا لعنت کند ولی عشق اجازه نمیداد و به همان اندازه از عشق متنفر میشدم.!امروز آمدم بنویسم کاش عشق نبود تا مرا لعنت میکردی دیدم از خود به خویش پناه برده ای به مانند سیاهی در دل شب، به مانند نور در دل روز،برف در دل کوه و باران در دل دریا...
امروز آمدم بنویسم دلم برایت تنگ شده دیدم غزل خداحافظی...
آمدم برایت بنویسم که در سیاهی چشمانت رازه پاکترین بندگان را دیده ام و گریستم که نوشته بودی در رژیمی
در رژیم ترک عادتهای بد و من نفرین شده و لعنت شده اولین مخدر این لیست بودم
آمدم از دورییمان بگوئم دیدیم با شتاب دورتر میشوی و ندای سراغم را نگیرید سر داده ای
آمدم از پیشانیت بگوئیم که در دو چروک تازه افتاده در آن چه ها که ندیدم.
دیدم سر بر سجده نهادی
آمدم بگویم و بروم
دیدم زودتر آمده ای و زودتر رفته ای
خواستم امروز را به نام تو راه یافته شوم دیدم حکم اخراجم به امضایت رسید
دست و پاهایم را نبندید به تخت ترک اعتیاد واقعا سخت است به قول دوست
دست و پایت را ببین،دستانت را بو کن بوی سم میدهد سم افیون من
چشمانت را با دستانت فشار ده و زیر لب مرا لعنت کن
درد و درمان منم
درد و درمان تویی
دردو درمانیم در این واپسینمان
یادت در دلم است یادم در دلت باشد اما مرا لعنت کن
تو مرفینیترین حال منی وقتی از تو نعشه میشوم مرا لعنت کن بگذار عشق هر غلطی که میخواهد بکند مرا لعنت کن
بگذار هوای طالقانی تا کریم خان مسموم بماند از افیون سمی وجود من، مرا لعنت کن
مرا لعنت کن بگذار تمام میزها و نیمکتهای سهروردی تا کریم خان تا ابد خالی بماند
من و تو برکت و نفس حق شهر بودیم. منو تو پاکترین و ترسوترین انسانهای شهر بودیم
تو پاکترین و خالصترین بشری هستی که من آن را بو کرده ام
مرا لعنت کن بگذار شهر و نوع عبور شهر طلسم شود بعد از نبودمان...
تو را شکر میگوئیم که نابترین رفیقمی
تو را دوست دارم که پاکترینی معصومترینی و زیباترین جلوه ی بشری هستی.
تو را تا به ابدِ نزدیکم، در دل دارم...
.
مجهولیسم سمی.
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی