این حسی است که کاشف موقع کشف اش دارد. می ترسد. کاشف در لحظه کشف سراپا ترس می شود. نکند اشتباه کرده باشد. نکند نرسد، نکند هیچ نباشد. آیا این حس ترسی که من دارم شبیه به همین است؟ پس من نیز کاشف هستم؟
اجازه بدهید موضوع را اینطور توصیف کنم. نویسنده به دلیل این که تایم زیادی را روی نوشته هایش می گذارد تنها می شود اما هر که تنها شود نویسنده نمی شود. ما دیدیم که خوب، چه کاره ایم؟ تنها. پس فکر کردیم که لابد نویسنده ایم. خیر اینطور نیست. هر کس که عکس زیاد میگیرد عکاس نیست. ما فرض را برعکس منظور کردیم. فکر کردیم می توان از تنهایی به نویسندگی رسید در حالی که اینطور نیست. فرض ما باطل است
حالا این مثل فوق را زدم که این را بگویم که از حس، به معنا پی نبریم. بی مورد پی نبریم. پس من الان حس ترس دارم حتما کاشف هستم، نه اینبار از این خبر ها نیست. از کشف می توان به ترس رسید اما از ترس نمی توان به کشف رسید. ما فرض را برعکس در نظر گرفتیم که باطل است.
من و صالح مدت ها در این وبلاگ فرض را برعکس در نظر گرفتیم که باطل است. دیدم تنهاییم پس فکر کردیم نویسنده ایم. دیدیم گمنامیم پس حس کردیم هویت خاصی داریم. دیدیم بی خانه ایم پس حس کردیم آزاده ایم. دیدیم غم داریم پس حس کردیم فیلسوف ایم. دیدیم شادیم پس حس کردیم جزو مستان عالم ایم. خیر آقا خیر. ما فرض را برعکس در نظر گرفتیم والا ما نه فیلسوف و آزاده و نویسنده و دانشمند و ... ما هیچ کدام نیستیم. ما فقط فرض را برعکس در نظر گرفتیم که باطل است
مهدی
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی