خرید بک لینک
طبق روال هر شب اخرای شب میرسیدم به خونه،اولین کارم این بود که سیگاری روشن کنم و همینطور که پک میزنم مروری هم داشته باشم بر تمام جزئیاتی که مرا به اینجا رسونده بود. بابا من این نبودم... یهو نفهمیدم که کی و از کجا شروع شد! گذر زمان را میگوییم،این روزها گرد پیری را بر صورتم بیشتر میبینم، هرچند عادت دارم مرتب صورتم را شیو کنم ولی اره هست یه وقتایی هم که در ته ریشه فراموشی میبینم چند دانه ریش سفید که گویی عذای فکه بسته ام را گرفته اند. و تمامش همین است که نمیفهم نه که نفهمم دقیق متوجه نمیشوم، بابا من این نبودم.

تندتر که فراموش کار میشی آدمارو بهتر میبینی و تنها غفلتت از خویش خودته که بیخ ریش چه عرض کنیم،ریشه گلوته چسپیده حقارته محضی که از خودت میفهمی.چقدر تلخ و غم انگیز است میان جمع بودن و دلت در جای دیگر.

چه غمگین و تلخ است ناتوانی در برنامه ریزی یک قرار ساده دوستانه در آخرین روزهای یک سالی که قرار است بعدها به ننگی از آن یاد شود.

چه غمگین و تلخ است خفقانه گلویی که نفس سیخ میکشد تا بماند و مجرای تنفسی تنی باشد که گویی باید شاهد این روزگاران باشد و این ریاضته من است.

چه غمگین و تلخ است که سال را گم کنی ماه و روز که جای خویش.

ای کاش تمام میشد تمام این روزهای اجباری.

ما زادگان بشر، یبوست شدگان خاطرات و گذشته خویشم.

صبح که میشود اولین کاری که میکنم سیگاری روشن میکنم و تند تند که پک میزنم اروم اروم به جزئیاته روزهایی فکر میکنم که چرا امروز اینجایم؟

بابا من این نبودم.

ای کاش در پرواز ۳۷۰۴ در زیر خروارها برف به منجمدگی میرفتم که فقط من باشم و خدا باشد و عظمت تو ای دنا.

.

.

مجهول.

برچسب: نویسنده: کسری شریعتی تاريخ: پنجشنبه 20 ارديبهشت 1397 ساعت: 16:24

صفحه بندی