چی بگم که واقعیت گویا جور دیگیری بود و من در جدال با هویت سیلی میخوردم.
چی بگم که واقعیت همان صورت سیلی خورده بود و من در کتمان هویت در تضاد بودم
چی بگم که واقعیت همان سوزه داغه و اتشینه کشیده ی دسته ادم حرامزاده ای بود که بر چهره ی طفلم و روح کودکیم سیلی میزد و من در پیچ و خم هویت استمناء میکردم و با وژدانم ستیز میکردم.
ای بشکند دست که سیلی زدیو مشت نزدی.سیلی زدیو تیزی نزدی.زخم زدیو تمامش نکردی
درگیریم با واقعیتی که در ان هویتم گویی جور دگر است...
صالح بی هویت تر از همیشه.
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی