خرید بک لینک
هیچ کس در این شهر از نفرت من معاف نیست. نفرت که نه. اینطور شروع کردم که عمقم هویدا شود. بگذار طور دیگری هم بگویم. هیچ کس در این شهر شامل احترام تمام من نخواهد بود. اینطور هم میشود گفت که هیچ کس بیشترین محبت مرا نخواهد دید.

پیرمردی است گاهی حوالی هفت تیز یا تخت طاووس. همیشه پول یک نان را می خواهد و من اول سلام می کنم. حالش را می پرسم و اسکناسی به حال دست دادن در دست اش می گذارم. او هنوز از نفرت من معاف است. او جوان ها را دعا میکند.

هیچ کس در این شهر از نفرت من معاف نیست جز یکی دیگر. پیرمردی دگر که کم می بینم اش ولی خوب. گاهی جمعه ها صبح. بیشتر همان موقع اما کم و همان پیرمردهایی که ردیف اش می نشینند. اینها جزو هیچکس ها نیستند. اینها یک نفرند که هزار نفر می ارزند.

مو رنگی ها، شلوار آبی ها، نقاش ها، سیگاری های حدفاصل میدان تا میدان. کافه چی های کافه های لوکس یا درمانده های بی چای. راننده های خطی، رجزگوهای قدیم، اگزوزهای داغ، سرمای کثیف. چمران شمال سنگین، صدر نسبتا روان. دستفروشهای تجریش. نه. این شهر، شهر من نیست. خوب خاطرم است که روزگاری نوع عبورمان فرق می کرد. از سهروردی تا کریمخان. خودمان هم نفهمیدیم که نوع عبورمان چه فرقی می کرد اما آن دوران بهتر بود. چیزی در آن دوران بهتر بود که الان نیست. شاید همین که فکر می کردیم چیزی فرق می کند و الان فکر می کنیم که چیزی فرق نمی کند؛ آن دوران را بهتر و این دوران را نابهتر کرده است. ما از مرزهای خودمان هم عبور کردیم. چه عبور بی جایی. یکبار با مجهول شهر را مجاز بندی کردیم. گفتیم نهایت شمال، ونک و نهایت غرب، انقلاب است. نه. جمالزاده است آن هم با تبصره چون نیکوصفت آنجا بود. نهایت شرق، سیدخندان است و نهایت جنوب، خط انقلاب. ما از مرزهای خود عبور بی جا کردیم. تو که غرب نشین شدی و من شرق نشین، مرزها را شکافتیم. چه شکافت بیهوده ای. الان خوب می فهمم همان چهارچوب بس بود. زیاد هم بود. بهتر که بالاتر از ونک چیزی نباشد و بهتر که تبصره ی جمالزاده رعایت شود. حالا مگر در رسالت و آزادی چه خبر است که نه من رسالتی داشتم و نه تو آزادی ای یافتی. ما تنها، تن هامان را فرسوده کردیم. کاش با هم می فرسودیم بر نیمکت ها. که با هم فرسودن بهتر از تنها فرسودن است. شهر اینطور شد که هیچ کس از نفرت من معاف نیست.

یک جایی می خواندم؛ که بود یادم نیست که می گفت من از مرگ نمی ترسم از مرگ عارم می آید. حتی مرگ هم از نفرت من معاف نیست.

م.راهیافته؛ هیچ.

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان ۱۳۹۵ساعت 2:22 توسط |

برچسب: سیب,وارونه, نویسنده: کسری شریعتی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:28

صفحه بندی