سیلیهای زیادی تو زندگیم خوردم.از پدرم سیلی خوردم،از مادرم سیلی خوردم،از خواهرم سیلی خوردم، از عموهام، داییم ، بقال سر کوچه،ناظم مدرسه،معلم،دبیر،مربی،از غریبه ای در خیابان سیلی خوردم،از رفیقمم سیلی خوردم،چند بار محکم از یه همسایه سیلی خوردم...تا یادم میاد از خیلیا حق و نا حق سیلی خوردم حتی یه بار از بابای یکی از دوستام سیلی محکمی خوردم.که چقدر من سیلی خوردم...سگو اینقد سیلی میزیدی...
چی بگم که واقعیت گویا جور دیگیری بود و من در جدال با هویت سیلی میخوردم.
چی بگم که واقعیت همان صورت سیلی خورده بود و من در کتمان هویت در تضاد بودم
چی بگم که واقعیت همان سوزه داغه و اتشینه کشیده ی دسته ادم حرامزاده ای بود که بر چهره ی طفلم و روح کودکیم سیلی میزد و من در پیچ و خم هویت استمناء میکردم و با وژدانم ستیز میکردم.
ای بشکند دست که سیلی زدیو مشت نزدی.سیلی زدیو تیزی نزدی.زخم زدیو تمامش نکردی
درگیریم با واقعیتی که در ان هویتم گویی جور دگر است...
صالح بی هویت تر از همیشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 1:11 توسط |
برچسب: هویت,واقعیت,
نویسنده: کسری شریعتی
تاريخ: جمعه
27 مرداد
1396 ساعت: 12:28