این عنوان از مدتی قبل در وبلاگ مانده بود. برایش چند خطی می نویسم. جوینده نیابنده است. اگر در جستجوی شادی هستی، اینگونه نیست که بروی و شادی را پیدا کنی یا برگردی. خوشبختی هم همینطور است. خوشبختی چیزی نیست، جایی نیست، کاری نیست، کسی نیست. اما نه این که خوشبختی نیست. خوشبختی هست. می تواند از هر جایی سرک بکشد. در هر جایی می تواند باشد اما اگر کفش بپوشی به امید یافتنش، نخواهی یافت. چیزی نیست که در اثر شدت جستجوی تو، بیشتر یافته شود.
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
زین قیام و زین قعود زین رکوع وزین سجودم جملگی استغفرالله...
من نه قیامی داشتم و نه قعودی
اخرین بار در میدون توپ خونه اخرین صدای ناقوس کلیسا در ان غروب پنجشنبه
هر چه بود لوکیشن درست است.آنجا بود که جا گذاشتم بخش بزرگی از این ماجرا را
آن حال بسط
این حال قبض
تابستون و پاییزیش فرقی نداشت این شهر همیشه بوی میدون توپ خونه رو میده
پارک شهر قبل از بهشت
آن حال به تو هدیه.
صاد ضاد.
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
زین قیام و زین قعود زین رکوع وزین سجودم جملگی استغفرالله...
من نه قیامی داشتم و نه قعودی
اخرین بار در میدون توپ خونه اخرین صدای ناقوس کلیسا در ان غروب پنجشنبه
هر چه بود لوکیشن درست است.آنجا بود که جا گذاشتم بخش بزرگی از این ماجرا را
آن حال بسط
این حال قبض
تابستون و پاییزیش فرقی نداشت این شهر همیشه بوی میدون توپ خونه رو میده
پارک شهر قبل از بهشت
آن حال به تو هدیه.
صاد ضاد.
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
برای بدست آوردن خاطرات جدید، من از خاطرات قدیم گذشتم. یک بار برای صالح چیزی نوشتم. این شعر را به تو تقدیم می کنم که هنوز بر نیمکتی نشسته ای و سیگار میکشی. صبر باید از تو یاد بگیرد.چیزی شبیه به این نوشتم. یادم نیست.هیچکس نمی داند در کوچه سهراب زاده چه خبر بود. کسی نمی دانست که چرا آن همه کتاب در بالای پشت بام جمع شده بود و چرا من از بین ان همه کتاب بارانخورده، نوشته های ریچارد برایتیگان را انتخاب کردم. اما من فهمیدم. فهمیدم که صاحبخانه ام معلم بوده است و کمی از معلمی دیگر پس از عمری پشیمان است و پشیمانی حالا سودی ندارد. موهایش سفید است و قبلا کتابی در مورد باران و تهران و چتر و خانم نوشته است. من آن کتاب را خواندم و فهمیدم که باران و چتر و خانم در تهران مهم هستند در غیراین صورت این شهر را نمی توان تحمل کرد. کسی ندانست که چرا من دوست داشتم در قند هندوانه باشم. کسی از طبقه چهارم خبر ندارد. کسی دیگر همسایه طبقه سوم را نمی شناسد و آخر هم نفهمیدم که همسایه طبقه دوم آیا به امریکا رفت یا نه و چرا همسایه طبقه اول انقدر بد بود و ماجراها داشت. شاید خاصیت طبقه اول این است.کسی اینها را ندانست. کسی این ها را نمی خواهد بداند. گاهی با دوستان قدیم عکسی رد و بدل می کنیم. بی ان که به روی خودمان بیاوریم در ترافیک، پشت فرمان صفحه موبایلمان را چک می کنیم و لبخند می زنیم و چراغ سبز می شود. همه چیز فراموش می شود و باز هم کسی نمی داند که چرا کسی امروز پشت چراغ قرمز لبخند زد و برای چند ثانیه پدال گاز را زیر انگشت پای راستش بیشتر فشار داد. آن همه سال ها در این چند لحظه سایش لاستیک و آسفالت تمام شد.امروز سه شنبه است و فردا چهارشنبه است. چهارده روز است می خواهم رز آبی بخرم. عید هم چهارده روز بود. در
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
من به خاطر بوی گل یاس، زندگی را دوست دارم و به آن ادامه می دهم. نمی بُرَم. ادامه می دهم. قطع نمی کنم. ادامه میدهم. من حالا می دانم که دو انتخاب دارم. انتخاب هایی که هیجان و تکانه های زیادی برای من به همراه دارد و با لذت روحی و جسمی همراه است اما کوتاه و گذرا و اعتیاد اور است ولی بسیار لذت بخش است. انتخاب هایی که آرام و آهسته و هوشیار هستند. گاهی سخت و دشوار می شوند. گاهی نرم و لطیف. لذت آنها در نتیجه ی آگاهی است. باید با صبر و حوصله به آنها پرداخت و آنها را ساخت. آنها ایجاد کردنی هستند.من به خاطر بوی گل یاس، انتخاب های دوم را بر می گزینم. من کسانی را در زندگی انتخاب می کنم که برای من رشد به ارمغان می آورند و من هم باعث رشد آنها می شوم. من کسانی را در کنار خود نگه می دارم که با آنها آرامش عمیق و صدای نفس هایم را می شنوم. من از افرادی که هیجانات ناسالم و لذت های تکانه ای را برایم فراهم می کنند دوری می کنم. زیرا من زندگی را دوست دارم و به خاطر بوی گل یاس این کار را می کنم. من هم دوست دارم مانند گل یاس رشد کنم و بوی خوشم را به فضای اطراف ببخشم. با سخاوت. بی هیچ چشمداشت.مهدی د.
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی
برچسب:
نویسنده: کسری شریعتی