
برای بدست آوردن خاطرات جدید، من از خاطرات قدیم گذشتم. یک بار برای صالح چیزی نوشتم. این شعر را به تو تقدیم می کنم که هنوز بر نیمکتی نشسته ای و سیگار میکشی. صبر باید از تو یاد بگیرد.چیزی شبیه به این نوشتم. یادم نیست.هیچکس نمی داند در کوچه سهراب زاده چه خبر بود. کسی نمی دانست که چرا آن همه کتاب در بالای پشت بام جمع شده بود و چرا من از بین ان همه کتاب بارانخورده، نوشته های ریچارد برایتیگان را انتخاب کردم. اما من فهمیدم. فهمیدم که صاحبخانه ام معلم بوده است و کمی از معلمی دیگر پس از عمری پشیمان است و پشیمانی حالا سودی ندارد. موهایش سفید است و قبلا کتابی در مورد باران و تهران و چتر و خانم نوشته است. من آن کتاب را خواندم و فهمیدم که باران و چتر و خانم در تهران مهم هستند در غیراین صورت این شهر را نمی...
ادامه مطلب
بیایید نگاهی به همه چیز بیندازیم و مطمئن باشیم همه چیز همانطور است که هست. دقیقا همانطور. اما در این میان تنها یک چیز برایم در تکاپو و زایش است و ان، خودمم. اقای لینچ می گوید دنیا همونطور است که تو هستی. من شادم بنابراین دنیا شاد است. حالم خوب است بنابراین دنیا حالش خوب است و اخبار جنگ را کمتر می شنوم و راننده خطی های رسالت الی ولیعصر هم شادند و شوخی می کنند. ایا اینها همان خیابان ها دیروز و پریروز و چند روز قبل نیستند؟ دنیا همانطور است که من هستم. اگر من نوع عبورم را عوض کنم، همه چیز عوض می شود. مجهول این را خیلی وقت پیش فهمیده بود و به نوع عبورش در حوالی کریمخان فکر می کرد. شاید هنوز هم می کند. از این رو اگر من خوب باشم، دنیا نیز جای بهتری خواهد بود. این جمله نه تنها یک شعار نیست، بلک...
ادامه مطلب
هرگز نمی دانستم که زندگی، همان چیزی که سی سال است با آنیم، پیچیده شود. در عین سادگی. غمگین شود در عین شادی. این ها را فراموش کنید. فقط زندگی کنید. بعد از مدت ها، گمان می کنم باید این را اینجا بنویسم که فقط زندگی کنید. زندگی کنید؛ هر طور که می توانید زندگی کنید، اما زندگی کنید. م.راهیافته +نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۶ساعت15:13 توسط | ...
ادامه مطلب
جین بیرکین این را می گوید.چه کسی زندگی آسانی می خواهد؟ کسل کننده است. واقعا در پس تمام این تلاش ها چیست؟ از رسالت تا انقلاب چه چیزی قرار دارد؟ بنا به کدام قرارداد یا قول می باید این فاصله را هر روز طی کرد؟ اگر من بخواهم ارباب تمام کتاب ها باشم و بهترین جمله را بگویم این است که آنچه که می باید اتفاق بیفتد، می افتد. این شاید نوعی توکل یا هالیوودی مسلکی یا باری به هر جهت بودن یا ناامیدی یا صبوری و یا هر چیز دیگری باشد. آنچه که می باید اتفاق بیفتد، اتفاق خواهد افتاد و وقتی اتفاق بیفتد می بینیم که انگار آن همه تلاش ها و صبر ها بی فایده بوده است. باز هم دنیا زورش...
ادامه مطلب